اگر دوری دوستی می آوِرد
دعا می کردم تمام فاصله ها سهم دستانمان باشد
اما هم انارها
و هم تو میدانی
فاصله روسیاهتر از آن است که به دوستی ما رحم کند
تو را به شکوفه های انار قسم
دلت نیاید که این فاصله ها را بیشتر کنی
تو لبریز زندگی هستی
می دانم !
من بیش از تو به تنهایی خو گرفته ام
می دانم !
فاصله آنقدر ها هم زیاد نیست
می دانم!
اما
وقتی یک پرچین کافی ست ،تا حلال باغ را حرام کند
نگو نترسم از این همه دیوار
ادامه مطلب
۱-
از همان روز اول كه ديدمت
مي دانستم كه ماندني نيستي
همان بار اول كه پاي شانه هايم نشستي خستگي در كني
همان بار اول كه گريه ام را به روزگارت پاشيدم
همان بار اول كه شاعر شدم برايت
ميدانستم ماندني نيستي
يادت مي آيد خنديدي گفتي نامت چيست ؟
و من نامم را از ياد برده بودم
من از تبار گريه بودم
و تو از همين حوالي دلتنگي هاي دو روزه
برگي از روزگارت كم مي شد
پاييز را رسوا مي كردي
و من
سالها پاييز نشين روزگار بي بهارم بودم
دفتر نقاشي تو پر از خانه بود و اجاق هاي روشن
و دفتر من پر از برف
از همان بار اول كه به نقاشي ام خنديدي
مي دانستم جاي عكس تو در قاب خانه مان
هميشه خالي است
با اين همه من به تو خودم و غرورم را دادم
و تو به من مجال اينكه خنده ات را ببينم
تو مثل ساعت بازي روزهاي كودكي
برايم پر از انتظار بودي و دلشوره
دلشوره نيامدن
و سنگيني عقربه هاي ساعت كه روبروي من
لحظه هايي را كه مي توانست پر از صداي خنده تو باشد
به سرم مي كوبيد
حالا مي خواهي خدا حافظي كني
برو مهربانم !
من كه هيچ وقت پيچك پاي تو نبودم
۲-
ابري ام ...
دلتنگم ...
بيقرارم...
چقدر لحظه ها از حضور تو سنگينند
ادامه مطلب
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند
وقتي چشم هاي كودكانه عشق مرا
با دستمال هاي تيره قانون مي بستند
واز شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي زندگي من
چيزي نبود بجز تيك تيك ساعت ديواري
دريافتم كه بايد،بايد،بايد
ديوانه وار دوست بدارم
" فروغ"
پ.ن: اشعار فروغ ديوانه ام مي كند ...
حالا هر چقدر هم که این روزها دچار نخواستن باشم ،هر چقدر هم که ایمان داشته باشم اراده ام آنقدر نیست که بخواهد رها کند این هم تنهاییٍ مال خودم را... این همه یک نفری های خواستنی را ... این برای خودم خواندن را .... نوشتن را .... شنیدن را... دیدن را.... یادگرفتن را... رفتن را....
حالا هرچقدر هم که بدانم آدمهای مهربان هم می توانند گاه گاهی ترسناک شوند... بدانم که من اصلا بلد نیستم دوست داشتن خودم را ....
حالا هرچقدر هم که نخواهد دلم تنگ ِ کسی بودن را .... که نخواهد وابسته بودن را ... اهلی ِکسی شدن را.... به جایی تعلق داشتن را... منتظر بودن را ...
حالا هرچقدر هم که دلم تنهایی از اینجا رفتن را بخواهد ... کندن بخواهد ... اصلا تنهایی مردن بخواهد ...
ته ته این همه این حالاها ،نخواستن ها ... به خودم که نمی شود دروغ بگویم .... نمی شود که نگویم، که در من دختری نفس می کشد که گهگاهی که خیلی دردش می آید دلش بغل می خواهد.. ..مردانه .... که سرم را پنهان کنم تویش و رها کنم این همه هق هق را که بیخ گلویم چنگ میزند ...می دَرَد ...
که بفهمم کسی حواسش به من هست ...که وقتهایی که محکم بودن سختم است رهایم نمی کند که بیفتم .....که مهربانی اش همیشه برایم هست ... نه !... نمی شود دروغ بگویم به خودم ...
پ.ن:
*روزهایم این روزها ،روزهای بوی پاییز است و بغضی که نباید بشکند ...روزهایی که هنوز هم آدمها را دوست دارم ...که آدم ترسناکی نشده ام هنوز ...فقط اشکال کار اینجاست که این وسط گاهی آنقدر کسی را دوست می دارم که یادم می رود که خودم را هم باید دوست داشته باشم ...روزهای ِ هزار بار به خودم گفتن که : " آن چه که مرا نکشد ، قوی ترم می کند ... "(نیچه)
**و خدایی که هنوز هم دوست تر دارم که فکر کنم که حتما هستی کنارم .... برای همه لحظات خوب یا دردآور این روزها... تا همیشه بودنم باز هم سپاسگزارت هستم .
*** آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت / خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست...
همه گول خوردند...
"هدایت"
پ.ن:*این روزها خالی ام ... خالی از گفتن ... نوشتن ... شنیدن ... خواندن ... کلمه ... حرف ... حس ... صدا ... خالی ام و این خالی بودن سخت دلچسب است !
تو گريه مي كردي و اشكهايت از درون قلبت روي گونه هايت فرو مي ريخت
تو گريه مي كردي و شانه هايت از درد مي لرزيد
تو دردهايت را فريادي كردي و فرياد زدي:
آي آدم ها كه بر ساحل نشسته
شاد و خندانيد
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد
تو گريه مي كردي :
براي مرگ انسانيت
براي مرگ خنده
براي مرگ عدالت
و براي مرگ زندگي
تو گريه مي كردي و من به شجاعتت حسودي مي كردم؛
شجاعتي كه سكوت را بي معنا مي دانست
شجاعتي كه گريه هايت را معنا مي داد
با تو ام!
با تو ام!
پ.ن:عسل عزيزم براي آزاديت دعا مي كنيم ، براي آزادي خواهرت دعا مي كنيم ، براي پدر و مادرت دعا مي كنيم كه صبور باشند اين روزها. روزهايي كه نه تو دركنارشاني نه نازيلاي عزيز . دعا مي كنيم و به انتظار آزاديتان مي نشينيم . چه مي كنند با شما اين حيوان صفتها ....به قول دوستي خدا در بندشان كند آنانكه فرزندانمان را به ناحق در بند مي كنند . شما هم براي آزادي عسل و نازيلا دعا كنيد .
آه اگر آزادی سرودی می خواند / کوچک -همچون گلوگاه ِ پرنده اي / هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند. احمد شاملو

به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم .....................
"فروغ"
پ.ن : *روزهاي زيادي است كه مرده ام ... من در ديروزها مرده ام ...
**نيمه شعبان داره مياد و من ... من شرمسارم آقاي من .... شرمسارم ولي اميد به بخشش و مهرباني و لطف تو بسته ام ... تنها تو قادري كه ببخشايي آقای من ... امشب كنار پنجره فولاد نآيي به ناتواني زانوها؟؟؟
تلخ است آمدن ؛
آن ِ من که نباشی !
بگذار سهم ِ من بماند از تو ؛
این جاده های بی تو ِ تا تو ...
نیمکتم
جاده ات
تن ِ پر درد ِ خاطره هامان ...
نیا !
بیایی
لبخند نزنی
می میرم ...
انتظارت را نمی گیرم
بگذار بمانم دلخوش ِ طعمت .
مست ِ هجوم ِ نفس های تو .
هوا خفه ام می کند ؛
لبالبت که نباشم ،
بی بهانه ات ...
نیا لطفاً !
می دانم ... !
می آیی
لبخند نمی زنی
من می میــــــــرم ...می میرم
انحنای نرم
مورب
رو به پایین
گوشه های هلال ِ لرزان ِ درد
نبض دارد
تند و پر تب
دست بگذار روی لب هایم ...
ببین !
بغض های من قلب دارند ... !
پ.ن :خود شیفتگی نیست اینکه بگویم ؛ این روزها به پاکی خودم ایمان آورده ام ... و خدایی که همین نزدیکی ها بود ..و.... تلخ روزگاریست ...!دل تنگم ... می فهمی عزیز ؟!!!
من که رفتم داخل ، آنها نشسته بودند . یک جوری که معلوم بود خیلی وقت است همین طوری روبروی هم نشسته اند . یک جوری که معلوم بود گرم کشف کردن هستند . کشف کردن همدیگر!کافی شاپ خلوت بود و صدایشان نرم می پیچید توی فضا .می گفتند و می گفتند ... با ذوق ... با شور ...
تازه پیدا کردن بودند همدیگر را .... این را میشد از نگاه هاشان فهمید . از یک جور خاص بودن ِ به زبان آوردنِ کلمه هاشان وقت ِ گفتن . از اینکه هیچ وقت با هم دو نفری کافی شاپ نیامده بودند. آخر آن پسر قد بلند با آن نگاه پر شیطنتش نمی دانست آن دختر چشم مشکی ِ آرام و ساده نسکافه بیشتر دوست دارد یا چای ! و چقدر تعجب کرد وقتی فهمید دختر چایش را تلخ می نوشد . بی شکلات .
از با ذوق حرف زدنشان از اولین هایی که سروده بودند ... از گفتنشان از دوستی ها و ماندن های همیشگی...تازه پیدا کرده بودند هم دیگر را ...
مشکی ِ چشم های دخترِ آرام برق داشت . از آن برق های ناز ِ ستاره ای !
شبیه همانی که قهوه ای چشم های من داشت یک روز ِ دور ... ! ندیدم آن روز چشم هایم را اما می دانستم که برق دارند. مطمئنم که داشتند . همان وقتی که ایستاده بودم روبروی پنجره و تاریکی کوچه را نگاه می کردم و نسیم می خورد توی صورتم ...و من رنگ ستاره ها میشدم که اویی را کشف کرده ام ... !کِی بود ؟ خیلی دور .... خیلی خیلی دور ...
می فهمیدم حسشان را ، اما عجیب اینکه شاد نبودم برایشان . غمگینشان بودم حتی ... انگار می دیدم چشم های دختر را وقتی که ستاره ها خاموش می شوند ... !
من فکر می کردم ... به ستاره ها ... به مرگشان ... به خاموشی ها ... به آدم ها ...
شنیدم که دختر چشم مشکی پیشنهاد قدم زدن داد و بعد من فکر کردم حتماً او هم مثل من عاشق آن گذرگاه ِ بهار زده ی سبز است با آن درخت های بلندش ... و بعد تر شنیدم پسربلند قد قبول کرد . دو نفری مست ِ تازگی رفتند .
و من انگار چیزی چنگ انداخت به دلم ... از کی این همه نا امید شده ام از آدم ها ؟
چند وقت است رسیده ام به این یقین که آدم ها ستاره ها را خاموش می کنند ؟چند وقت ؟ از کی حتی به خودم هم بی ایمان شده ام ؟من چند تا ستاره خاموش کرده ام ؟ خاموش خواهم کرد ؟ چند تا ؟
اما نمی دانم چرا از این نا امیدی ، از کشف این باور ِ تلخ غمگین نشدم . نیستم .
حالا می دانم که خودم هستم . فقط خودم . هیچکسی نیست . من هستم و یک پازل به بزرگی یک دنیا !
مهم نیست که دیروز دوستم با تعجب پرسید : تو چرا اینجوری شدی ؟این مهم است که من می دانم که "اینجوری" امن تر است دنیا ... که می دانم همه می روند ...که ماندنی ترین ها هم برای نماندن آمده اند ...که آدم ها خوبند و من لذت می برم وقتِ بودنشان ... و بعدش دیگر هیچ ... !که من فقط به آدم ها لبخند می زنم ...
همین ... و نه بیشتر .... !که می دانم ستاره ها همیشه رنگ مرگ دارند ...که من چشم هایم برای کسی شبیه ستاره ها نمی شود دیگر ... !!! یک نقطه . فقط یکی . روشن ... دیر ... دور ... خیلی دور ... باشد و ببینمش. یا نه ! اصلاً نبینمش! فقط باشد و من بدانم که هست . باشد تا لبریز شود دلم از بهانه اش . از بودن . همین را می خواهم ...همین یک نقطه را فقط ...و چشمهایت همیشه برای من همان ستاره ی روشن و ابدیست،حتی اگر نبینمشان هیچوقت دیگر!
راست میگفتی: منِ ساده آم،ساده میبینم ...ساده میگذرم ...ساده...مارا به بد عهدی این روزگار این گمان نبود ....راستی تو مرا یادت هست ؟!...چه خیال خوش دردناکی!!!
که به خود در پیچی ابروار
بغرّی بی آنکه بباری
سال گشتگی ست این
که بخواهی اش
بی آنکه بیفشاری اش
سال گشتگی ست این
خواستنش تمنای هر رگ
بی آنکه در میان باشد
خواهشی حتا
نهایت دوست داشتن ست این
آن وعده دیدار در فرای سوی پیکرها !
"شاملو"
پ.ن:*یه همچین روزایی شروع شد ،روزای بد و شبای خیلی بدتر ... روزا و شبایی مثل امروز مثل دیروز مثل فردا ...این روزا شایذ همون پیاده روهای خاطره و همون پارک و همون نیمکت همیشگی بشن همراه من توی این هجوم خاطرات .
**دوستت میدارم بی آنکه بخواهمت
